تبليغاتX
ساحل غم

ساحل غم

دست نوشته های این حقیر
پدر

روزت مبارک

کاش پیشم بودی

به اون نگاه سبز نافذت ٬دستهای بزرگ مردونه ات ٬بوی خوش پدرانه ات خیلی محتاجم

شاید نباشی در کنارم ولی همیشه در خلوت با تو حرف میزنم و تو را مانند همیشه دلتنگ تصور میکنم٬راستی دلتنگیهای قشنگت به پایان رسید؟یا هنوز به دوردستها نگاه میکنی و چینهای پیشانی بلندت پررنگتر میشود؟

کاش پیشم بودی...

روزت مبارک خوب من.

|+|
نوشته شده توسط شبنم در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 2:54 PM

باید از محشر گذشت...

چشمایی خیره میپاید مرا

خدایش بیامرزد شهریار را چه گفتی که تا ابد جاودانه میماند گویی تمام عمر با من بوده ای با زندگی من روزگاری که با این دو چشم تنگ دیدم و خواهم دید چه گذشت بر این طالع شوم که سیاهی را شرمنده ی خود کرده یا سرخی را مجذوب خود

این لجنزاری که من دیدم٬سزای صخره هاست...

میگذارم میروم

نامه ی خود میبرم٬ دردسر کم میکنم

هزار حیف که خداحافظی دست خود ادمها نیست این کتابیست که خود میبندد و لا غیر...

|+|
نوشته شده توسط شبنم در شنبه هشتم تیر 1387 و ساعت 1:35 AM
it is very difficult please everybody

                      !!!....            

|+|
نوشته شده توسط شبنم در دوشنبه بیستم خرداد 1387 و ساعت 0:4 AM
زمان...

شاید زمان ان رسیده باشد که باز ...

که باز با تلنگری به خودمان اییم :گاهی فنر برای جهیدن نیاز به فشاری زیاد دارد

که باز قدر روزهایی را که در گذرند بدانیم:تا هستم زندگی باید کرد

که باز با سکوت فریاد زنیم:سکوتی دلهره اوار!

|+|
نوشته شده توسط شبنم در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 7:9 AM
عید در راه است...


آخرين شب سال ، تنها ، اينجا ، من ، چه خوب كه تنهايم ، چه خوب ، چه خوب
از كجاي اين دل ريشم برايتان بگويم كه به جايي برنخورد ، كه نلرزد دل كسي ، كه راهم بيراه نباشد، ها ؟
من بهار نمي خواهم ، من عيد را دوست ندارم
من از آب و آيينه اين مردم سخت بيزارم ، من از هرج و مرج حراجي هاي شب عيد مي ترسم
من از عيدانه ، از لبخند ترسانم
من تنفر دارم از گل هاي رنگارنگ ، من از برنامه هاي عيد نالانم
من از بوسه وقتي به اجبار است ، هراسانم ...

تنها دلخوشیم حافظ رو تاقچه است که گاه گاه در دستان لرزانم باز هم اینده را به خوب وعده میدهد و من ...

باز دلتنگ و هراسانم      از سالی که در راه است از بوی عود ..

من از پنجشنبه ی اخر سال بیزارم از نبود پدر از سنگ قبر ٬اه ای اسمان نبار که بوی خاک دیگر به مشامم خوش نیست مرا به یاد عید میاندازی دیگر پامچال نمیخواهم از سنبل دلگیرم ..

من از بوسه وقتی به اجبار است٬ هراسانم...

|+|
نوشته شده توسط شبنم در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 10:55 PM